تبليغاتX
ابلیس من

ابلیس من

همه حرفایی که باید میزدم

دوستان خوبم سلام. امیدوارم حال همه شما خوب باشه و دلاتون گرم. اگه مایل به دیدن دست نوشته های جدید من هستید میتونید از وبلاگ گل یخ به من افتخار بدین . خوشحالم میکنید و با نظراتتون دلگرمم. هر چی باشه امیدی هست که تو این کره خاکی هستن دوستانی که حرف دله منو گوش بدن .

موفق باشید منتظرتون هستم .http://donyagoleyakh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:28  توسط نفسک   | 

هیچ وقت نشد بگم دوست دارم

هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم

نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

روزا با تو بیدار میشم شبا با تو به خواب میرم

هیچ وقت نشد نفهمیدی که بی تو دنیا ندارم

تو همه دنیای منی امروز و فردای منی

هیچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم

میگن چشای عاشق یه دنیا شعرو قصه ست

اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه ست

میگن گل شقایق نشون داغ عشق

من از نگاه داغت شدم باغ شقایق

میگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان

اما اخه ستاره ام راه نمیده به چشمام

میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه

نمیدونم تا کی باید بریزه و بریزه و بریزه

وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو میبینم

دلم میخواد بهت بگم که روزو رویا ندارم

بین تموم ادما تو عشق پاک این دلی

تو اسمون رویاهام جز تو ستاره ندارم

میگن چشای گیرا خوب داره از این اسیرا

بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا

میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه

عاشق نبوده حتما اونکه اینارو گفته

دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره

از امروز از این اپ من فقط برای خاطرات ابلیسم مینویسم تا تسکینی باشه در درد جدایش .
امیدوارم هر جا هست خوش و خرم باشه .
کمکم کنید بتونم تحمل کنم خیلی خرابم خیلی این چند روزه نمیدونم چط.ری گذشت ولی چاره ای ندارم باید ترکش کنم باید ......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:18  توسط نفسک   | 

به یاد تو

کاش در تنهایی خود ذوب می شدم
و التهاب سکوتم نمی ترکید
زمانه زمانه ی نامردی است
باور کن هنوز هم دستانم بوی نارنج می دهند
من یخه ام را باز می کنم
و در سرمای شب های دی ماه پا برهنه و مبهوت
راه می روم
می فهمم که چه افسانه ای بود
و افسوس می خورم که افسانه بود
 
 
افسوس که افسانه بود
 
و باور کن ...
 
بارون و دوس دارم هنوز چون تو رو یادم میاره
 
 
***
 
ذهن یک جوانه
 
من درختم
پوستم چندش را فهمیده
               و شاخه های درهمم
انگار
    خیلی زود
    طعم کرچ خستگی را حس کرده اند
 
شب آرام 
و درد  من نیز پایان
                      ندارد
                انگار
 
من
   تنهایی سست یک شاخه ی خشک را می فهمم
                  من از انجماد می آیم
                           از یک سکونت ملال انگیز
 
****
 
باز هم تاریکی فرست کرد تا در نبود شعله های با محبت مهر خود را بیان کند ٫ راستی چقدر می دانی ؟ انگار سال هاست که روی یک صندلی از جنس حماقت نشسته ام و سیگار برگ می کشم
نگاهم هنوز هم مانند آن روز هاست ٬ این را زمانی که دخترک همسایه چند ثانیه در چشمانم بار ها خیره مانده بود فهمیدم
می دانی تنهایی چیست ؟ شاید با خودت فکر کنی تنهایی های ما مانند یک بستنی قیفی اند ٫ می توان لیسید و گاهی هم سرد شد و اما باز در انتها وقتی صدای خرچ خرچ جویدن بیسکوییت آخر می رسد انگار تمام لذت دنیا آماده است تا در آغوش بپذیرد مارا
اما نه !
تنهایی یعنی یک چند ضلعی که ضلع هایش هیچ وقت با هم برابر نیستند و یکی از دیگری بزرگ تر است ٬ گاهی آدم فکر می کند تنهاست و از ضلع خودش حرکتی می کند تا شاید ضلع دیگری پیدا شود و محیطی بهتر و رو به شفا تر
اما آیا می توان از حقیقت گریخت ؟؟؟
صدای خداوند دیگر نمی اید ... پوسته ی عشق ترکیده و آغوش مقدسش کهیر زده ٬ خیانت خیلی شیرین تر از قبل است انگار در ساختارش نوعی شکر مخصوص بکار می برند
ما هم که از همیشه شاداب تر قرار است فردا به باغ همسایه برویم و سیب هوس بخوریم ٬ قرار است در دالان بی انتهای عریانی قدم بزنیم و لب و لوچه ای از عذا بیرون کنیم
بالین افسانه ای یک باکره ؟! این انسان چه موجود شگفت انگیزی است !!چقدر زیبایی و ابدیت در یک لحظه ی خطا بخش معجزه گونه ملموس است
 
 
****
 
حتی خداوند هم خسته است
از چیز هایی شبیه گلایه و اندوه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:13  توسط نفسک   | 

خواهم رفت

یکی در مرگِ شقایق
یکی در فصل ِ خزان
و هر بار تو به من زندگانی بخشیدی!
تو مهربانانه به من عاطفه بخشیدی!
تو به من گفتی بمان
و من ماندم!

مـــــاندم!

من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس
که قدم بزنیم در کوچه بن بستِ شکوه

خالی از شک

خالی از ترس

خالی ازبیم


و من اکنون تنها به ابدیت خواهم رفت
به تنهایی با بید سخن خواهم گفت
و به آن دنیای دگر خواهم رفت....

آرام خواهم رفت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:3  توسط نفسک   | 

خداحافظ گلم

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:58  توسط نفسک   |